فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

خدا چراغی به او داد

فرستادن به ایمیل چاپ

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد، خدا گفت:
چيزی از من بخواهيد، هرچه که باشد. شما را خواهم داد، سهمتان را از هستی طلب کنيد، زيرا خداوند بسيار بخشنده است.
و هر که آمد، چيزی خواست. يکی بالی برای پريدن و ديگری پايی برای دويدن. يکی جثه ای بزرگ خواست و آن يکی چشمانی تيز. یکی دريا را انتخاب کرد و يکی آسمان را. در اين ميان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا، من چيز زيادی از اين هستی نميخواهم. نه چشمانی تيز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پايی، نه آسمان و نه دريا؛ تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن نوری که با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشيدی که گاهی زير برگی کوچک پنهان می شوی. و رو به ديگران گفت: کاش ميدانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست، زيرا که از خدا، جز خدا نبايد خواست.

***

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی ميتابد. وقتی ستاره ای نيست. چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که اين همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشيده است.

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.