فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

تسبيح كوچك دلم

فرستادن به ایمیل چاپ

تسبيحم كوچك بود و سى و سه دانه بيشتر نداشت; سى و سه دانه گِلى. دانه هاى گِلى، هر كدام قسمتى از من بود. تسبيح دانه گِلى، مرا به ياد خودم مى انداخت. به ياد دانه كوچك قلبم.
هر وقت خدا را زمزمه مى كردم، دانه هاى كوچك گِلى، با اسمش مى چرخيدند; و آنجا بود كه فهميدم راز چرخيدن همه ذرّه ها همين اسم است.
دوستم كه به خانه خدا مى رفت، تسبيح دانه گِلى را به او دادم تا با خودش ببرد. تسبيحم بى تاب بود. بى تاب رفتن و گرديدن.
عمرى توى دست هاى من گرديده بود و حالا دلش مى خواست دورِ او بگردد.
دوستم برگشت، اما تسبيح دانه گلى هرگز برنگشت.
تسبيح دانه گِلى، زير باران، زير اشك يكريز فرشته ها حل شده بود، توى موج هروله و طواف.
از تسبيح دانه گلى ديگر هيچ چيز نماند.
حالا پاره هاى دلم را به نخ كشيده ام و روزى را دعا مى كنم كه از اين تسبيح هم چيزى نماند. روزى كه تسبيح دلم هم دور او بگردد و ديگر برنگردد.

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.