فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

مکتوب (۱)

فرستادن به ایمیل چاپ

مردی زير باران از دهکده کوچکی می گذشت. خانه ای ديد که داشت می سوخت و مردی را ديد که وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود.
مسافر فرياد زد: هی، خانه ات آتش گرفته است.
مرد جواب داد: می دانم.

مسافر گفت: پس چرا بيرون نمی آيی؟
مرد گفت: آخر بيرون باران می آيد . مادرم هميشه می گفت اگر زير باران بيرون بروی سينه پهلو می کنی.
زائوچی در مورد اين داستان می گويد:

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود، بتواند موقعيتش را ترک کند.

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.