فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

منم ابليس!

فرستادن به ایمیل چاپ

نمى دانم دوستت داشتم يا نه؟ گفتى برو! باور نكردم. اما خشم تو، ساده نبود، گفتى برو! انگار محكم تر از هميشه بود.
مهربانى ات رنگ باخت. گفتم: به خاطر يك موجود خاكى، رهايم مى كنى؟ سكوت كردى. گفتى: برو! فرياد زدم: نگاهم كن... نگاهم نكردى. نمى ديدمت. دلم نمى خواست «آدمت» را هم ببينم. تكان مى خورد و سخن مى گفت انگار. همه به خاك افتادند و سجده اش كردند.
گفتى: «جانشين من است. خليفه است»... و من... من سوختم. به خاك نيفتادم. چيزى تمام بدنم را فشرد. نمى توانستم براى يك مشت گل زانو بزنم. ايستادم. محكم و مقتدر ايستادم.
گفتى: زانو بزن. نتوانستم. فرياد زدم. اين همان آدم خاكى توست كه ستم خواهد كرد. سركش و طغيانگر خواهد شد، تنگ چشم و حريص، ناسپاس و مجادله گر. اين آدم توست؟... باز سكوت...
آرام زمزمه كردى: «خليفه است.»
... واى خليفه، خليفه، خليفه، چقدر خنديدم! خليفه اى كه دروغ مى گويد، خليفه اى كه گناه مى كند، خنديدم و طعنه زدم: يك خليفه گناهكار!... گفتى: «نخوت تو را بلعيده است.» خنديدم! سجده نكردم! رانده شدم!
... نمى دانم دوستت داشتم يا نه؟ قرن ها از آن روز مى گذرد و من ساكن زمينم.
بين همه اين آدم هاى خاكى تو! بين همه دروغ ها و حرص هايشان. بين فراموش كارى هاى گاه و بيگاه و نادانى هايشان! بين همان ها كه مى خواهند نبودنت را ثابت كنند يا ناديده ات بگيرند. همان ها كه گاهى. فقط گاهى. به سراغت مى آيند. و من از شوق لبريز مى شوم! من! ابليس، فرزند آتش! از ذلت اين عنصر خاكى لذت مى برد، از اين كه اميدهايت را نااميد مى كنند شادى مى كنم. و دلم براى لغزش هايشان پر مى زند... و تو! با همه قدرت و بزرگى ات، زياده گويى هايشان را مى بخشى، هنوز توبه مى پذيرى و باران مى بارانى و مهربانانه سرفرازش مى كنى. عجب از او كه مهربانى ات را مى بيند و ستم مى كند و عجب از تو كه ستمش را مى بينى و مهربانى مى كنى... و من هنوز از اين كه زشتى هايش را ناديده مى گيرى. آتش مى خورم انگار و براى نابودى اش قسم مى خورم، براى سرشكستگى اش لحظه شمارى مى كنم...
منم، ابليس!

از: چهلچراغ

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.