فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

جاده

فرستادن به ایمیل چاپ

يک بنده خدايي، کنار اقيانوس قدم می زد و زير لب، دعايی را هم زمزمه می کرد. نگاهی به آسمان آبی، دريای لاجوردی و ساحل طلايی انداخت و گفت:

خدايا! می شود تنها آرزوی مرا برآورده کنی؟

ناگاه، ابری سياه آسمان را پوشاند و رعد و برقی درگرفت و در هياهوی رعد و برق، صدايی از عرش اعلی به گوش رسيد که می گفت:

چه آرزويی داری ای بنده محبوب من؟

مرد سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم! از تو می خواهم جاده ای بين کاليفرنيا و هاوايی بسازی تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!!!

از جانب خدای متعال ندا آمد که:

 

 

ای بنده من! من ترا به خاطر وفاداری بسيارت، دوست می دارم و می توانم خواهش ترا برآورده کنم، اما هيچ ميدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانی که بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را می توانم انجام بدهم، اما آيا نمی توانی آرزوی ديگری بکنی؟

مرد مدتی به فکر فرو رفت. آنگاه گفت:

ای خدای من! من از کار زنان سر در نمی آورم! می شود به من بفهمانی که زنان چرا می گريند؟ می شود به من بفهمانی احساس درونی شان چيست؟ اصلا می شود به من ياد بدهی که چگونه می توان زنان را خوشحال کرد؟

صدايی از جانب باريتعالی آمد که:

ای بنده من! آن جاده ای که می خواستی دو بانده باشد يا چهار بانده؟؟؟!!!

 

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.