فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

تهدمت والله ارکان الهدی (۲)

فرستادن به ایمیل چاپ

حسن(ع) با چشماني بهت زده، پدر را مي نگرد. مي بيند كه خورشيد عدالت دارد سوسو مي زند
حسين(ع)، اما گريه راه نگاهش را بسته است. ياد مظلوميت پدر، آسمان چشمانش را باراني كرده است. زينب هيچ لحظه اي را براي تماشاي چهره پدر فرو نمي گذارد. سالهاست او را چنين آرام و مطئمن نيافته است
كلثوم زانوي غم بغل گرفته و دور دستهايي را در آسمان مي كاود كه زهرا به انتظار علي، راه را مي پايد... و علي(ع) شمع محفل فرزندانش است. همه، نفس هايشان را در سينه حبس كرده اند تا صداي رنجور او را كه هنوز هم رگه هايي از ابهت دارد، بشنوند
امامت را به حسن مي سپارد. حسن را به حمايت از برادر مي خواند و دست ابوالفضل را در دست آن دو مي گذارد. چند قطره اشك از گوشه چشم علي رهسپار قلب زينب و كلثوم مي شود. زينب آتش مي گيرد. كربلا جلوي چشمش مي آيد
آرامش علي كم كم جاي خود را به نگراني مي دهد. اين را در چشمهايش هم مي توان جست. مي داند كساني كه در حق او جفا كرده اند، حسن را هم تنها مي گذارند و سپس حسين را ..... آه
چشمهايش مي چرخد. به همه آنها كه در محفل گرم خانه جمعند، مي نگرد
نگراني لحظات قبل علي، حالا ديگر د جان همه مي دود. حسن نگاهش را به حسين مي دوزد و سپس هر دو، عباس را نگاه مي كنند
السلام عليك يا رسول الله! اين آخرين كلام مولاست. حسن و حسين آغوش گرم محمد را حس مي كنند و پرواز پدر را به سوي جدشان به نظاره مي نشينند
كوفه، پر مي شود از فرياد و جيغ و ماتم. همه سياه پوش مي شوند. حسن، نگران نگراني هاي پدر است و حسين، در انديشه راهزنان شب انديشي كه در سياهي شب، به سوي لشكر شب مي تازند تا بامدادان فردا، چشم شان در چشم حسن نيفتد
و علي از فراز عرش مي نگرد به سرنوشت قومي كه ديروز به او جفا كردند، امروز به حسن و فردا به حسين و شايد فرداهايي دورتر به فرزندان حسن و حسين
التماس دعا

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.