هوشنگ ابتهاج

......

گهی در خاطرم می جوشد این وهم

ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهایم جام خون روان است

سیه داروی زهر آگین اندوه !

فغانی گرم و خون آلود و پر درد

فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشم دل

نهان در سینه می جوشد شب و روز

.....
شعرهای قشنگی داره البته اگه به دلخواه کوتاه نشه قشنگتره .

-------------------------------
من اطلاع نداشتم که این شعر تلخیص شده، چون از روی آلبومی که آقای اصفهانی خونده این شعر رو اینجا درج کردم. که در اونجا به همین صورت آورده شده. ممنون از دقت نظرت.