فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

مرگ من

چاپ

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزهای دگر

سایه ای ز امروزها دیروزها!

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از در که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای

تار مویی نقش دسنی شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد دست دامنگیر خاک!

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

فروغ فرخزاد

 

  • زهرا حقایقی
    تو را چشم در راهم ای مرگ
    که بیایی و من_ نیمه من را به من برسانی
    بیا و مرا با خود ببر
    رهایم کن از سرزمین بی وزن ها بی قافیه ها بی ترانه ها ....
    بیا و برهان این تن خسته را از درد ، از تکرار .....
  • ثریا
    عاقبت خط پایان یافت

    رسیدم ز ره غبار آلود

    نگهم بیشتر ز من می تاخت

    بر لبانم گرمی بود

    شهر جوشان درون کوره ظهر

    کوچه می سوخت در تب خورشید

    پای من روی سنگ فرش خموش

    پیش می رفت و سخت می لرزید .

  • عليرضا
    شعر زيبايي بود جناب اقاي شاكري
  • خودت میدونی  - مهم نیست
    یه سری هم به سایت ما بزن
    ان شاءالله به زودی راه می افته!
    www.nareng.ir
  • رویا
    گاه مي انديشم،

    خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

    آن زمان كه خبر مرگ مرا

    از كسي مي شنوي، روي تو را

    كاشكي مي ديدم .

    شانه بالا زدنت را،

    بي قيد

    و تكان دادن دستت كه،

    - مهم نيست زياد -

    و تكان دادن سر را كه،

    عجيب ! عاقبت مرد ؟

    افسوس !

    كاشكي مي ديدم!

    من به خود مي گويم :

    چه كسي باور كرد

    جنگل جان مرا

    آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

    حمید مصدق
  • اشنای ناشناس
    بیش از اینها آه آری
    بیش از اینها می توان خاموش ماند
    می توان ساعات طولانی
    با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
    خیره شد در دود یک سیگار
    خیره شد در شکل یک فنجان
    در گلی بیرنگ بر قالی
    در خطی موهوم بر دیوار
    می توان با پنجه های خشک
    پرده را یکسو کشید و دید
    در میان کوچه باران تند می بارد
    کودکی با بادبادکهای رنگینش
    ایستاده زیر یک طاقی
    گاری فرسوده ای میدان خالی را
    با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
    می توان بر جای باقی ماند
    در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
    می توان فریاد زد
    با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
    دوست می دارم
    می توان در بازوان چیره ی یک مرد
    ماده ای زیبا و سالم بود
    با تنی چون سفره ی چرمین
    با دو پستان درشت سخت
    می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
    عصمت یک عشق را آلود
    می توان با زیرکی تحقیر کرد
    هر معمای شگفتی را
    می توان تنها به حل جدولی پرداخت
    می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
    پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
    می توان یک عمر زانو زد
    با سری افکنده در پای ضریحی سرد
    می توان در گور مجهولی خدا را دید
    می توان با سکه ای نا چیز ایمان یاف...
  • اشنای ناشناس
    آنگاه
    خورشید سرد شد
    و برکت از زمین ها رفت
    و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
    و ماهیان به دریا ها خشکیدند
    و خاک مردگانش را
    زان پس به خود نپذیرفت
    شب در تمام پنجره های پریده رنگ
    مانند یک تصور مشکوک
    پیوسته در تراکم و طغیان بود
    و راهها ادامه ی خود را
    در تیرگی رها کردند
    دیگر کسی به عشق نیندیشید
    دیگر کسی به فتح نیندیشید
    و هیچ کس
    دیگر به هیچ چیز نیندیشید
    در غارهای تنهایی
    بیهودگی به دنیا آمد
    خون بوی بنگ و افیون می داد
    زنهای باردار
    نوزادهای بی سر زاییدند
    و گاهواره ها از شرم
    به گورها پناه آوردند
    چه روزگار تلخ و سیاهی
    نان نیروی شگفت رسالت را
    مغلوب کرده بود
    پبغمبران گرسنه و مفلوک
    از وعده گاههای الهی گریختند
    و بره های گمشده عیسی
    دیگر صدای هی هی چوپانی را
    در بهت دشتها نشنیدند
    در دیدگان آینه ها گویی
    حرکات و رنگها و تصاویر
    وارونه منعکس می گشت
    و بر فراز سر دلقکان پست
    و چهره وقیح فواحش
    یک هاله مقدس نورانی
    مانند چتر مشتعلی می سوخت
    مرداب های الکل
    با آن بخار های گس مسموم
    انبوه بی تحرک روشن فکران را
    به ژرفنای خویش کشیدند
    و موشهای موذی
    ...
  • اشنای ناشناس
    بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
    در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
    راز سرگردانی این روح عاصی را
    با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
    گر چه از درگاه خود می رانیم اما
    تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
    سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
    کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
    نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
    بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
    دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
    می کشد پاروزنان در کام طوفانها
    چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
    خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
    وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
    داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
    سینه سرد زمین و لکه های گور
    هر سلامی سایه تاریک بدرودی
    دستهایی خالی و در آسمانی دور
    زردی خورشید بیمار تب آلودی
    جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
    جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
    نه نشان آتشی بر قله های طور
    نه جوابی از ورای این در بسته
    آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
    تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
    یک زمان با من نشینی ‚ با من خاکی
    از لب شعر م بنوشی درد هستی را
    سالها در خویش افسردم ولی امروز
    شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
    یا خمش سازی خروش بی شک...
نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.