فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

زليخا عشق نمی داند

فرستادن به ایمیل چاپ

زليخا مغرور قصه اش بود. مغرور احسن القصص. زليخا به همنشينی نامش با يوسف می نازيد. زليخا بر بلندای قصه رفت و گفت: رونق اين قصه، همه از من است. اين قصه، بوی زليخا می دهد. کجاست زنی که چون ن شايست عشق پيامبری باشد، تا بار ديگر قصه ای اين چنين زيبا شود؟
<قصه>، ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا! بس است. از قصه پايين بيا، که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو، که زيبايی همه از يوسف است.
زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلق عاشقان برده اند.
<قصه> گفت: نامت را به خطا برده اند، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی. تو آنی که پيرهن عاشقی را به نامردی دريدی. تو آمدی و قصه، بوی خيانت گرفت. بوی خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند و راستی.
و زليخا از قصه بيرون رفت.
خدا گفت: زليخا برگرد که قصه جهان، قصه پر ز زليخاست و هر روز هزارها پيرهن پاره می شود از پشت. اما زليخايی بايد، تا يوسف، زندان را بر او برگزيند. و قصه را و يوسف را، زيبايی همه اين بود.
زليخا برگرد!

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.