فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

کار

فرستادن به ایمیل چاپ

با دستهای خستگی ام کار می کنم

خود را چه پوچ و بی هدف ايثار می کنم

در انتها که کوچه به ديوار می رسد

نفرين به هرچه کوچه و ديوار ميکنم

من غير از اين که نيستم، اما چرا هنوز

خود را درون آينه انکار می کنم؟

ادامه مطلب...

مشکل بزرگ يا خدای بزرگ؟!

فرستادن به ایمیل چاپ

اگه يه وقت برات يه گرفتاری پيش اومد، نگو:

خدايا! من يه مشکل بزرگ دارم، اون رو برام حل کن.

بگو:

ای مشکل! من يه خدای بزرگ دارم که تو رو برام حل ميکنه!!!

 

بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!

فرستادن به ایمیل چاپ

 فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن. بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!

ما ميخواستيم از درختها، كاغذ و قلم بسازيم. بنويسيم تا بمونيم، پشت سايه جون نبازيم.

آينه ها اونجا نبودن، تا ببينيم كه چه زشتيم! رو درخت با نوك خنجر، زنده باد درخت نوشتيم.

زنگ خوش صداي تفريح، واسمون زنگ خطر شد. همه چوبهاي جنگل، دسته تيغ تبر شد.

 فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن. بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!

ادامه مطلب...

اگر جهان يك دهكده 100 نفره بود...

فرستادن به ایمیل چاپ

سلام به همه دوستان عزيز، سال نو همگي مبارك باشه انشاءالله، اميدوارم سالي سرشار از موفقيت و شادكامي رو پيش رو داشته باشيد.

به قول شاعر:

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت - بادت اندر شهرياري برقرار و بردوام

سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش - اصل ثابت، ‌نسل باقي، تخت عالي، بخت رام

اميدوارم پوزش من رو از اينجهت كه  اينجا بعضي وقتها دير به دير آپديت ميشه به بزرگي خودتون پذيرا باشين.

 

اگر جهان يك دهكده 100 نفره بود...

ادامه مطلب...

شهر دزدها

فرستادن به ایمیل چاپ

سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.
شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي  همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد.
 و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.

ادامه مطلب...

صفحه 4 از 10