فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

عجله در قضاوت!!!

فرستادن به ایمیل چاپ

اگر شما زن حامله اى را بشنا سيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد كه اين خانم حامله سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟ اين را هم بگويم كه : از هشت تا كور و كچل هاى اين عليامخدره ى محترمه ! ، سه تا شان كر و لال ، دو تا شان نا بينا ، يكى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود عليا مخدره هم به بيمارى سيفليس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آيا اين خانم حامله ، بايد سقط جنين كند؟

بجاى اينكه به اين پرسش، تر و فرز، پاسخ بدهيد، اجازه بفرماييد سئوال دوم را مطرح كنم:

2- فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى، يكى را انتخاب كنيد. شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد؟

ادامه مطلب...

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

فرستادن به ایمیل چاپ

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.

ادامه مطلب...

اعتقاد، توکل!!!

فرستادن به ایمیل چاپ

داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز کرد.اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک تاریک شد.

سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .

در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.

ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را به شدت می کشد

ادامه مطلب...

گپ خودمونی

فرستادن به ایمیل چاپ

 

سلام !

امروز می خوام پنج راه ساده برای شاد بودن بهت بگم.

1- قلبت رو از نفرت خالی کن.

2- همهء نگرانی ها رو از ذهنت پاک کن.

3- ساده زندگی کن.

4- زياد ببخش.

5- کمتر توقع داشته باش.

اگه اين پنج اصل رو تو زندگيت رعايت کنی، قول می دم هميشه شاد و جوون بمونی .

 

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل .

قول نداده زندگی هميشه به کامت باشه .

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده .

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده .

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی .

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده .

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن .

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن .

 قول داده ؟

ادامه مطلب...

ارزش خود را بدانيد

فرستادن به ایمیل چاپ


يك سخنران معروف     سمينار خود را با بالا گرفتن يك اسكناس 20 دلاري آغاز نمود    .

او از 200 نفر شركت     كنندگان در سمينار پرسيد:“ چه كسي اين اسكناس 20 دلاري را دوست دارد؟“

دست ها شروع به بالارفتن كرد.

او گفت:“ من مي خواهم اين 20 دلاري را به شما بدهم اما اول بگذاريد يك كاري انجام دهم.“

سپس شروع به مچاله كردن اسكناس نمود.

سپس دوباره پرسيد:“ كسي هست كه هنوز اين اسكناس را بخواهد؟“

باز دست ها بالا رفت.

ادامه مطلب...

صفحه 5 از 10