فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

جاده

فرستادن به ایمیل چاپ

يک بنده خدايي، کنار اقيانوس قدم می زد و زير لب، دعايی را هم زمزمه می کرد. نگاهی به آسمان آبی، دريای لاجوردی و ساحل طلايی انداخت و گفت:

خدايا! می شود تنها آرزوی مرا برآورده کنی؟

ناگاه، ابری سياه آسمان را پوشاند و رعد و برقی درگرفت و در هياهوی رعد و برق، صدايی از عرش اعلی به گوش رسيد که می گفت:

چه آرزويی داری ای بنده محبوب من؟

مرد سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم! از تو می خواهم جاده ای بين کاليفرنيا و هاوايی بسازی تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!!!

از جانب خدای متعال ندا آمد که:

ادامه مطلب...

لاله های زهرائی

فرستادن به ایمیل چاپ

 سوگ گل و مرثيه بلبل است *** هفته زهرا است كه هفت گل است

هفت شب، از رفتن زهرا گذشت *** هفت بهار از چمن ما گذشت

مى چكد از چشم ولايت جنون *** چشم على هفت شبانروز خون

رو به چمن بين كه جنون وا شده *** هفته گل هفته زهرا شده

شاهد من چاه كه او چون گريست *** هفت شبانروز على خون گريست

نيمه شب انگار كه ماه آمدست *** شاه ولايت لب چاه آمدست

واى نگه كن چه به ماه او فتاد *** عكس مهش در دل چاه او فتاد

ادامه مطلب...

منم ابليس!

فرستادن به ایمیل چاپ

نمى دانم دوستت داشتم يا نه؟ گفتى برو! باور نكردم. اما خشم تو، ساده نبود، گفتى برو! انگار محكم تر از هميشه بود.
مهربانى ات رنگ باخت. گفتم: به خاطر يك موجود خاكى، رهايم مى كنى؟ سكوت كردى. گفتى: برو! فرياد زدم: نگاهم كن... نگاهم نكردى. نمى ديدمت. دلم نمى خواست «آدمت» را هم ببينم. تكان مى خورد و سخن مى گفت انگار. همه به خاك افتادند و سجده اش كردند.
گفتى: «جانشين من است. خليفه است»... و من... من سوختم. به خاك نيفتادم. چيزى تمام بدنم را فشرد. نمى توانستم براى يك مشت گل زانو بزنم. ايستادم. محكم و مقتدر ايستادم.
گفتى: زانو بزن. نتوانستم. فرياد زدم. اين همان آدم خاكى توست كه ستم خواهد كرد. سركش و طغيانگر خواهد شد، تنگ چشم و حريص، ناسپاس و مجادله گر. اين آدم توست؟... باز سكوت...
آرام زمزمه كردى: «خليفه است.»
... واى خليفه، خليفه، خليفه، چقدر خنديدم! خليفه اى كه دروغ مى گويد، خليفه اى كه گناه مى كند، خنديدم و طعنه زدم: يك خليفه گناهكار!... گفتى: «نخوت تو را بلعيده است.» خنديدم! سجده نكردم! رانده شدم!
... نمى دانم دوستت داشتم يا نه؟ قرن ها از آن روز مى گذرد و من ساكن زمينم.
بين همه اين آدم هاى خاكى تو! بين همه دروغ ها و حرص هايشان. بين فراموش كارى هاى گاه و بيگاه و نادانى هايشان! بين همان ها كه مى خواهند نبودنت را ثابت كنند يا ناديده ات بگيرند. همان ها كه گاهى. فقط گاهى. به سراغت مى آيند. و من از شوق لبريز مى شوم! من! ابليس، فرزند آتش! از ذلت اين عنصر خاكى لذت مى برد، از اين كه اميدهايت را نااميد مى كنند شادى مى كنم. و دلم براى لغزش هايشان پر مى زند... و تو! با همه قدرت و بزرگى ات، زياده گويى هايشان را مى بخشى، هنوز توبه مى پذيرى و باران مى بارانى و مهربانانه سرفرازش مى كنى. عجب از او كه مهربانى ات را مى بيند و ستم مى كند و عجب از تو كه ستمش را مى بينى و مهربانى مى كنى... و من هنوز از اين كه زشتى هايش را ناديده مى گيرى. آتش مى خورم انگار و براى نابودى اش قسم مى خورم، براى سرشكستگى اش لحظه شمارى مى كنم...
منم، ابليس!

از: چهلچراغ

وزش نداها

فرستادن به ایمیل چاپ

آيينه وار به خشمابه های اندوه خود خيره خواهم شد چندان که بلورخانه اشکم، قرغ لحظه های کيميائی تقطير باشد رازی گون در تجربت خانه خلوت خود در بسته ام. و به اشارات پنهانی اشراق نارس خويشتن، دل پيوسته ام.
شفای انديشه ام با بخورهای کهن است و مشرب عرفانی نگاهم از آبشخور آيينه سيراب می شود، اسفار چهارگانه من، سلوک پنج هستی است و فاصله معراجم تا طوفانگاه آفرينش، به اندازه دو رنگين کمان کمتر است و در اسرای مسجدالحرام نيايشم، فرشتگان، زيارتنامه اقصی می خوانند، دلم در دستبرد واژگان راهزن تجلی از دست رفته است.
کسی شبيه به يوحنا در من تلوت می کند، هد هد وار در مکاشفه سليمانی روياهايم، هزار قصه آيينه، ترانه بلقيس می خوانند، هر شب طنين پارگی جامه گان هزار يوسف را در خلوت پيراهن خود می بينم، مصری رنگين از کنعان خيالات خويشم، تنم در دوزخ محبت می سوزد. عقوبت عاشقان در قاموس عافيت اين است...
من به شمشير باطن از پای افتاده ام، مرا به تير تمنا دوخه اند، ساغرپرستان حوضخانه های ملکوت، مرا به جرم زيبايی به صلابه نگاه کشيده اند، پرستندگان صنم خانه توحيد...
و به من از جوشانده معانی خورانيده اند، الهگان مهاجری که در تپه های مهتاب به سر می برند...
و حقيقتکده من ترسيم موزونيست از گرسنگی و يقين و هيئتم ترکيبی عارفانه از آدميان و فرشتگان...

نافله ناز، احمد عزيزی

ببخشيد که يه کم دير به دير ميشه، همچين بفهمی نفهمی يه کم قاطم اينروزها.

عشق و ديوانگی

فرستادن به ایمیل چاپ

مقدمه:
با سلام خدمت همه دوستان عزیزی که زحمت کشیدن و در این مدت غیبت صغرای بنده، قلم رنجه فرمودند.
واقعا از اظهار لطفتون ممنونم و امیدوارم همگی در سایه عنایات خداوند بتونین زندگی شیرینی رو تجربه کنین.
قربان همگی بهزاد


موخره:
راستی نظرتون راجع به قالب جدید چیه؟ این قالب کار دوست خیلی خوبم ديوونه است که همینجا ازش تشکر می کنم. اگه پیشنهاد یا انتقادی دارین بگین تا رلیکسش کنم.

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها
در همه جا شناور بودند،آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.روزي همه فضايل وتباهي ها
دور هم حمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه.ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:"بياييد يك
بازي بكنيم مثلا قايم باشك"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من
چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي
بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن..يك..دو..سه..
همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.
اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت.
هوس به مركزِ زمين رفت.
طمع داخلِ كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.
و ديوانگي مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك همه پنهان شده بودند به
جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.و جاي تعجب هم نيست چون همه
مي دانيم پنهان كردنِ عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد.
نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يك بوته
گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام.و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي
بود،زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخِ ماه
آويزان بود.
دروغ تهِ درياچه،هوس در مركزِ زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق.او از
يافتنِ عشق،نااميد شده بود.
حسادت در گوشهايش زمزمه كرد،تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشتِ بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از دزخت كند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ
رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون
آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي
زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او كور شده
بود.
ديوانگي گفت:"من چه كردم من چه كردم،چگونه مي توانم تو را درمان كنم.عشق پاسخ داد:
"تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني،راهنمايِ من شو."
و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنارِ اوست

صفحه 6 از 10