فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

وای حسين کشته شد

فرستادن به ایمیل چاپ
السلام عليک يا ابا عبدالله، و علی الارواح التی حلت بفنائک، عليکم منی سلام الله ابدا ما بقيت و بقی اليل و النهار...

الان که دارم اين متن رو مينويسم کربلا چه خبره؟؟؟

بوی خیمه های نيم سوخته و صدای شيون زن و بچه های یتیم بدجوری ذهن آدم رو به خودش مشغول می کنه.
ای خارهای دشت کربلا!
چطوری دلتون اومد پای يتيم های امام حسين رو زخمی کنين؟
ای اسب ها!
شما چطوری به خودتون جرات داديد از روی بدن جگرگوشه زهرا رد شين؟

به نظر شما يه بچه شش ماهه با چقدر آب سيراب ميشه؟

و لعنت الله علی قوم الظالمين

راستی!‌
تا حالا شده فکر کنيد اگه روز عاشورای سال ۶۱ توی کربلا بوديد چکار می کرديد؟
 

يا اهل العالم، قتل الحسين بکربلا عطشانا

فرستادن به ایمیل چاپ

هجده هزارنامه او را به كوفه خوانده بودند كه «مشتاق آمدن توايم و عدالت و آزادي را در پرتو حكومت تو انتظار مي‌كشيم و در اين راه با تو پيمان مي‌بنديم...»
و حالا او و خانواده‌اش پس از هفته‌ها خستگي راه طولاني حجاز تا عراق، به كوفه رسيده‌اند، اما هيچ‌كس به استقبال آنها نيامده است جز سواراني كه راه را بر او بسته‌اند:
«ما از آنها نيستيم كه براي تو نامه نوشته‌اند!
به ما دستور داده‌اند كه از تو جدا نشويم مگر آن كه تو را به نزد حاكم ببريم»
شايد اين صحنه براي حسين (ع) دور از انتظار نبود.
چندي پيش نيز نماينده خود (مسلم‌بن عقيل) را به كوفه فرستاده بود تا از دعوت و پيمان مردم مطمئن شود، اما مسلم هرگز باز نگشت. در منزلگاه‌هاي ميانه راه، اين خبر پيچيده بود كه «مردم همگان به استقبال مسلم رفتند اما هنگامي كه با تهديد نظاميان حكومت يزيد مواجه شدند، پراكنده شدند تا آنجا كه هيچ كس نماند تا شب را از وي پذيرايي كند و آن ميهمان غريب را پناه دهد...»
ترس و تعلق نگذاشت كه بر سر حرف خويش بمانند و مگر «مردانه زيستن» جز با شجاعت و گذشت از آسايش خويش ممكن است؟!
حسين(ع) اسب را زين كرد و همه را ندا داد كه «باز مي‌گرديم»!
چه مي‌توانست بكند؟ به ميهماني آمده بود و با قهر ميزبان باز مي‌گشت... اما صداي كسي را شنيد كه «بازگشتي وجود ندارد. يا مي‌ماني و با حاكم بيعت مي‌كني و حكومتش را به رسميت مي‌شناسي و يا مي‌جنگي. در هر صورت مي‌ماني و بازگشتي در كار نيست و ما رهايت نمي‌كنيم» بقيه سواران نيز حرف او – كه نشان مي‌داد فرمانده آنهاست – را تأييد كردند.
انتخاب براي حسين (ع) مشكل نبود:
«من ذلت بيعت با حاكم ظالم و فاسد را نمي‌پذيرم و او را به رسميت نخواهم شناخت، نه تنها من كه هر كس كه مثل من مي‌انديشد و زندگي مي‌كند با هر كس كه مثل يزيد زندگي و حكومت مي‌كند، بيعت نخواهد كرد.»
حسين (ع) چند بار با فرمانده سواران حرف زد اما فايده‌اي نداشت و سرانجام شنيد: «پس بمان و بجنگ، اما بدان كه عاقبت، كشته خواهي شد» و راه «كربلا» را به او نشان داد.
... از آن روز، «كربلا» ديگر يك شهر و يك نام نبود، بلكه نشاني بود براي هر كس كه نخواست عزت و شرف خويش را به ظلم و فساد و استبداد بفروشد.
(2)
صبح روز دهم محرم سال 61 هجري فرا رسيد. چندي پيش، ياران حسين (ع) آخرين سخن را از وي شنيدند كه: «آخر اين راه شهادت است و آنان كه چنين پاياني را دوست ندارند و مي‌خواهند به هر قيمتي زندگي كنند، آزادند و مي‌توانند بروند و من از پيمان خويش گذشتم!» و سرانجام جز هفتاد نفر كسي در كنار حسين(ع) نماند و حالا ديگر «روز واقعه» فرا رسيده بود...
هنوز جنگ شروع نشده بود كه كسي از دور، خود را به خيمه‌گاه حسين(ع) مي‌رساند اما سرافكنده و مضطرب؛ انگار به سختي نفس مي‌كشيد... در خيمه‌ها زمزمه‌اي افتاد كه «چهره‌اش آشناست، اما چطور ممكن است؟!»
... بريده بريده گفت: «من همانم كه مانع بازگشت تو شدم و در راه تعقيبت كردم و با تو به تندي سخن گفتم و سرانجام ترا به اينجا كشاندم؛ اما اينك به سوي تو آمده‌ام... پشيمانم و مي‌خواهم در ركاب تو بميرم، آيا مرا مي‌پذيري؟
حسين گفت: «خدا ترا ببخشد، نامت چيست؟» و شنيد: «حر (آزاده)»
آن گاه گفت: «تو حري، همان گونه كه مادرت اين نام را بر تو نهاد و در دنيا و آخرت حر خواهي ماند»!
ساعتي بعد، حر را ديدند كه در ركاب حسين (ع) شمشير مي‌زند و شعر مي‌خواند:
«من آزاده‌ام
و پذيرايي مي‌كنم بهترين مهمان كربلا را
و شمشير مي‌زنم در ركاب او
من قسم خورده‌ام كه با كسي نجنگم
مگر با آن كس به روي من شمشير كشد
كه آنجا عاجز و گريزان نيستم
و حسين بزرگ، اميد من است
و من اميد خود را نااميد نخواهم كرد.»
از آن روز ديگر «حر» يك نام و يك فرد نبود، بلكه نشاني بود براي هر كس كه از مهر و وفا دور شد و به قيمت شادي ظالمي دل مظلومي را شكست اما پشيمان شد و بازگشت.
(3)
هزار و اندي سال از آن روزها مي‌گذرد، امروز كه دوباره نگاه مي‌كنم، با خود مي‌انديشم كه چه سخت است از دشمن خويش گذشتن!
اگر حر همان روز اول حسين(ع) را رها مي‌كرد تا به شهر و ديار خويش بازگردد، شايد سرنوشت تاريخ عوض مي‌شد.
از دشمني كه سرنوشت را عوض كند چگونه مي‌توان گذشت و دوباره او را پذيرفت؟ پس چرا ما نمي‌توانيم حتي از اشتباه دوستان خود بگذريم؟
... به ما آموخته‌اند كه كل يوم عاشورا، كل ارض كربلا.
اگر هر روز عاشورا و هر جا كربلاست، هر جا مهر و وفا و پاكي و عشق هست، حسين (ع) نيز همان جاست و هر جا كه از ترس و تعلق بتوان گذشت و پاي پيمان ايستاد، همان جا كربلاست.
اكنون حسين(ع) به كربلا رسيده است
راستي ما كجاييم؟
چرا خود را به كربلا نمي‌رسانيم؟
حر هر چند بسيار دير آمد اما سرانجام رسيد،
دير رسيدن چاره دارد با نرسيدن چه كنيم؟

تسبيح كوچك دلم

فرستادن به ایمیل چاپ

تسبيحم كوچك بود و سى و سه دانه بيشتر نداشت; سى و سه دانه گِلى. دانه هاى گِلى، هر كدام قسمتى از من بود. تسبيح دانه گِلى، مرا به ياد خودم مى انداخت. به ياد دانه كوچك قلبم.
هر وقت خدا را زمزمه مى كردم، دانه هاى كوچك گِلى، با اسمش مى چرخيدند; و آنجا بود كه فهميدم راز چرخيدن همه ذرّه ها همين اسم است.
دوستم كه به خانه خدا مى رفت، تسبيح دانه گِلى را به او دادم تا با خودش ببرد. تسبيحم بى تاب بود. بى تاب رفتن و گرديدن.
عمرى توى دست هاى من گرديده بود و حالا دلش مى خواست دورِ او بگردد.
دوستم برگشت، اما تسبيح دانه گلى هرگز برنگشت.
تسبيح دانه گِلى، زير باران، زير اشك يكريز فرشته ها حل شده بود، توى موج هروله و طواف.
از تسبيح دانه گلى ديگر هيچ چيز نماند.
حالا پاره هاى دلم را به نخ كشيده ام و روزى را دعا مى كنم كه از اين تسبيح هم چيزى نماند. روزى كه تسبيح دلم هم دور او بگردد و ديگر برنگردد.

ما عشق حسين را نفروشيم به نوروز

فرستادن به ایمیل چاپ

ادب عاشقی

كوچه هاى يك به يك سياهپوش مى شود، علمها و كتل ها و پرچمهاى سرخ و سياه بر سر در كوچه ها و حسينيه ها خبر از حماسه حضور دوباره در پاسدارى از ارزشهاى تشيّع مى دهد، امشب اوّلين شب ماه محرم است و اوّلين جمله اى كه بر زبان هر خرد و كلان جارى مى شود «يا حسين» است.

ادامه مطلب...

خدا چراغی به او داد

فرستادن به ایمیل چاپ

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد، خدا گفت:
چيزی از من بخواهيد، هرچه که باشد. شما را خواهم داد، سهمتان را از هستی طلب کنيد، زيرا خداوند بسيار بخشنده است.
و هر که آمد، چيزی خواست. يکی بالی برای پريدن و ديگری پايی برای دويدن. يکی جثه ای بزرگ خواست و آن يکی چشمانی تيز. یکی دريا را انتخاب کرد و يکی آسمان را. در اين ميان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا، من چيز زيادی از اين هستی نميخواهم. نه چشمانی تيز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پايی، نه آسمان و نه دريا؛ تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن نوری که با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشيدی که گاهی زير برگی کوچک پنهان می شوی. و رو به ديگران گفت: کاش ميدانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست، زيرا که از خدا، جز خدا نبايد خواست.

***

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی ميتابد. وقتی ستاره ای نيست. چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که اين همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشيده است.

صفحه 8 از 10