فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

بال هايت را كجا جا گذاشتى؟

فرستادن به ایمیل چاپ

پرنده بر شانه هاى انسان نشست. انسان با تعجب روبه پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمى توانى روى شانه من آشيانه بسازى.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مى دانم، اما گاهى پرنده ها و آدم ها را اشتباه مى گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستى، چرا پر زدن را كنار گذاشتى؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: نمى دانى، توى آسمان چقدر جاى تو خالیست. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزى را به ياد آورد. چيزى كه نمى دانست چيست. شايد يك آبى دور. يك اوج دوست داشتنى.
پرنده گفت: غير از تو، پرنده هاى ديگرى را هم مى شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براى يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند فراموش مى شود.
پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبى بزرگ افتاد و به يادآورى روزى نام اين آبى بزرگِ بالاى سرش، آسمان بود و چيزى شبيه دلتنگى توى دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاى كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت مى آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براى تو بود. اما تو آسمان را نديدى. راستى عزيزم، بال هايت را كجا جا گذاشتى؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاى خالى چيزى را احساس كرد. آن وقت روبه خدا كرد و گريست.

هفت آسمان دويدن

فرستادن به ایمیل چاپ

هاجر! سعی را تو يادمان دادی. سعی يادگار توست.
اگر تو نمی دويدی، اگر تو اين گونه مادرانه و مصمم نمی دويدی، کسی نمی دانست که عشق يعنی دويدن. کسی نمی دانست که عشق نمی ايستد، که عشق می رود، خستگی ناپذير، پی در پی و هميشه.
هاجر! تو پا به پای طاقت دويدي، پا به پای اميد.
تو ناممکن را دويدی، محال را. تو هفت آسمان را، تو هفت شهر عشق را دويدی. تو بود و نبود را، تو هست و نيست را دويدی.
و معجزه از پس دويدن می آيد، از پس سعی.
رحمت، دور بود و دشوار بود، اما تو به چنگش آوردی.
تو قطره قطره استجابت را از بيابان به در کشيدی.
کدام دعاست که در برابر عشقی اين گونه سترگ و با شکوه مستجاب نشود!
سعی تو نفی عقل بود و پافشاری مطلق عشق.
هاجر! تو سعی را يادمان دادی، سعی يادگار توست.
سعی است که زمزم را می جوشاند وگرنه اسماعيل تشنه خواهد ماند.

(تقديم به همه عزيزانی که الان در کنار حرم امن الهی هستند، يا عزيزی را در آنجا دارند).
التماس دعا.

راستی! يادم رفت بگم اغلب نوشته های اين وبلاگ، مال خودم نيست. من متاسفانه خيلی ذوق نويسندگی ندارم به خاطر همين از هر مطلبی که خوشم اومد ميذارم اينجا تا ديگران نيز استفاده کنند. البته بعضی وقتها چيزهايی از خودم هم قاطيش می کنم که مطمئنا به خاطر مزخرف بودنش خودتون متوجه ميشين که مثلا فلان نوشته مال خودمه.

نامم، كلمه خداست

فرستادن به ایمیل چاپ

اين نامه اي است از عيساي نصاري به مادرش مريم، دختر عمران. اين نامه اي است كه پسري از پس دو هزاره اي به مادرش مي نويسد و به خود مي بالد كه دو هزار بار زاده شده و دو هزار بار آغوش مهر را آزموده است، آزموني بي شكست.
او تنها فرزندي است كه مادرش همان پدر اوست. و او هر صبح از دامان مادرش مي رويد. او از پس يك دو هزاره سنگين هر روز، يك روزه است. تازه تازه. بكر بكر.
اين نامه كودك نوازده توست. مادرم، مريم، ميوه گل انداخته و دست نخورده خدا! تو را كسي نچيد تا به تمامي از آن او باشي. چيزي از تو عبور كرد، مثل عبور آدمي از عدم، مثل عبور عشق از كلمه، و من آن عبورم.
من از تنفس تو گذر كردم. من تو را در اعماق روييدم. به دنيا هديه ام كردي و هزاران بار به دنيايم آوردي. در هزاران باور، در هزاران قلب، تو هر بار مرا باكره مي زايي و از اين روست كه عيساي كوچك تو مسيح است. تو مرا تا چهارمين افق دويدي. تا همسايگي خورشيد.
من عيساي مريمم، روح خدا،‌اين نام را خدا بر من گذاشت. نامم را مي بويم، بوي بهشت مي دهد.
اعياد ميلاد مسيح (پيامبر صلح و دوستي) و ايام کريسمس رو به همه دوستان و هموطنان مسيحی خودم و بقيه برو بچه ها تبريک ميگويم.

زليخا عشق نمی داند

فرستادن به ایمیل چاپ

زليخا مغرور قصه اش بود. مغرور احسن القصص. زليخا به همنشينی نامش با يوسف می نازيد. زليخا بر بلندای قصه رفت و گفت: رونق اين قصه، همه از من است. اين قصه، بوی زليخا می دهد. کجاست زنی که چون ن شايست عشق پيامبری باشد، تا بار ديگر قصه ای اين چنين زيبا شود؟
<قصه>، ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا! بس است. از قصه پايين بيا، که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو، که زيبايی همه از يوسف است.
زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلق عاشقان برده اند.
<قصه> گفت: نامت را به خطا برده اند، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی. تو آنی که پيرهن عاشقی را به نامردی دريدی. تو آمدی و قصه، بوی خيانت گرفت. بوی خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند و راستی.
و زليخا از قصه بيرون رفت.
خدا گفت: زليخا برگرد که قصه جهان، قصه پر ز زليخاست و هر روز هزارها پيرهن پاره می شود از پشت. اما زليخايی بايد، تا يوسف، زندان را بر او برگزيند. و قصه را و يوسف را، زيبايی همه اين بود.
زليخا برگرد!

تو از نسل چندمی؟؟؟

فرستادن به ایمیل چاپ

مي خواهم از جواني تو حرف بزنم.
تو از نسل چندم حماسه اي؟ تو چندين سال فرياد در گلو مانده اي؟
تو چندين باغ پرنده پرپري؟
مي خواهم از جواني تو حرف بزنم. جواني تو كه در حماسه قد مي كشد. زير رگبار گلوله متولد مي شود& عاشق مي شود و گاهي... مي ميرد. جواني تو كه در مبارزه خسته نيست. جواني تو كه با جرئت است.... كه بي نهايت است... كه تنهاست.
من هم مثل تو بوي باروت را مي شناسم، سكوت بي جواب قرن را مي شناسم. نسل من، يك پشت آن طرف تر به جنگ مي رسد. نسل من با جنگ بيگانه نيست، با روزهاي آتش و عطش بيگانه نيست، با فصل برگ و تگرگ بيگانه نيست من هم مثل تو ا زنسل حماسه ام. از نسل فريادم. نسل سوم يك انقلابم
مي دانم ارزش يك سنگ در برابر گلوله چقدر است. حتي مي دانم وقتي وجودت را مثل مين پيش دشمن جا مي گذاري، وقتي از تمام خودت مي گذري تا ذره اي از دشمن را نابود كني، چقدر بي نهايتي!
آرزوهايت را مي دانم: گنجشكي توي سينه ات پر پر مي زند به هواي پريدن! بي هراس سنگ! بي هراس زخمي كه در تير و كمان او را نشانه رفته است.
آرزوهايت را مي دانم: دانه گندمي براي روييدن! بي هراس داس ها و ملخ هايي كه زمين تو را سهم خودشان مي دانند.
آروزهايت را مي دانم: سرزمين مادري ات. مسجد الاقصي.
در روزگار بي تفاوتي، من از سرنوشت متفاوت تو حرف مي زنم. من از تفاوت تو با تمام جهان حرف مي زنم. سنگي كه در دست هاي توست، بايد سكوت جهان را بشكند. بغضي كه در نگاه توست بايد آرامش عالم را بشكند. سكوت و آرامش مرا مي شكند، اما دنيا را... نمي دانم.
تو همان تصوير چند سال قبل نيستي. فصل به فصل تازه مي شوي. نسل به نسل فراتر مي روي. بزرگتر مي شود. جواني تو، ظلم را نمي پسندد. تعدي را دوست ندارد. زور نمي گويد، اما زور هم نمي شنود. فرياد مي زند. خشمگين مي شود. مشت مي كوبد. سنگ مي زند. جواني تو تير مي خورد. زخمي مي شود. حتي شهيد مي شود و تو خودت، جواني ات را روي دست بلند مي كني و با آن هم قسم مي شود. تا دوباره مبارزه، تا دوباره فرياد.
به تو كه فكر مي كنم. به معني جواني مي رسم كه سرد و بي تفاوت نيست. كه بي صدا و بي حركت نيست. توي سايه نمي ايستد. مواظب نيست كه يك وقت لباس هايش خاكي نشود نمي ترسد از اين كه خون روي پيراهن سفيدش بريزد. نمي ترسد ا زاين كه خون توي دستش فواره بزند. ملاحظه خودش را نمي كند. مي دود به طرف هدفي كه تمام هويت اوست. مهم نيست اگر خودش را زير رگبار گلوله جا بگذارد. آن چه مهم است فراتز است. آن چه مهم است از شيشه هاي غبار گرفته مسجد الاقصي پيداست.
من به هدف بزرگ تو دلبسته ام. اين كه در حياط خانه ات بهار باشد و بوي باروت نباشد. اين كه سكوت شب هايت را صداي سربي هيچ گلوله اي سوارخ نكند. اين كه هر بار كه از خانه بيرون مي آيي. از خودت نپرسي اين بار آخر است؟
من به روزهاي بي دلهره ات دل بسته ام. روزهايي كه هيچ تفنگي راه تو را براي رفتن به خانه ات سد نكند. روزهايي كه بدون هيچ هراسي به يكديگر لبخند بزنيد. روزهايي كه آفتابش تو را به ياد مشت گره كرده نيندازد. روزهايي كه دور نيست. اين را برق چشم هايت مي گودي. وقتي از پشت چهره نقاب زده به من نگاه مي كني. و من از خودم مي پرسم: جواني تو شبيه جواني هيچ كس نيست؟ جواني تو شبيه جواني همه است؟ گوش مي دهم: فرياد تو، جواب من است.
مبارزه تا كي؟ مبارزه تا كجا؟ مهم نيست. هدف بالا و بلند، آنسوتر از من و تو ايستاده است. مهم نيست حتي اگر به پاي مبارزه پير شوي. مهم نيست باشي يا نباشي تا نتيجه معلوم شود. تو در هر نقطه از اين حركت كه ايستاده باشي، يك قطره از آبشار بلندي كه بي مهابا فرود مي آيد تا رهسپار باشد. يك قطره از آبشار بودن، يك نقطه از يك حركت. يعني سهم بزرگي از رفتن. بي تفاوت نبودن، تسليم نشدن، يعني سهم بزرگي از يك حماسه!
من به سرنوست تو دل بسته ام. مي دانم هيچ فريادي بي جواب نمي ماند. مي دانم حتي اگر جهان مثل كوهي سرد و بي تفاوت باشد بالاخره صداي تو را بي جواب نمي گذارد. صداي تو. مشت تو. خشم تو جهان را به سرانجام روشني مي رساند . سرانجام روشني كه مطمئنم فرا مي رسد.
ما با قرارهاي نگفته هم آشناييم، خوب مي دانيم كه قرار است چه اتفاقي بيفتد، معني انتفاضه را مي دانيم.
يا حق

صفحه 9 از 10