فانوس

وب سایت شخصی محمد شاکری موحد

رای من!!!

فرستادن به ایمیل چاپ

رأی من کو؟؟؟!!!...

بی ستاره...

فرستادن به ایمیل چاپ

برسرم ابری ندارم... آسمانم سرد و تیره! کم کمک این ابر دلگیر، گشته بر مهتاب چیره!

آن ستاره پشت ابر است، میزند سوسو از آن دور! میشود آرام آرام، با هجوم ابر بی نور!!!

روی ایوان اتاقم، یک گل پیچک نشسته، از غروب آن ستاره، گویی او هم دلشکسته...

می چکد اشک ستاره، نم نمک، آرام آرام!!! می رباید ابر تیره، از ستاره بوسه و کام...

زندگی در گذر است...

فرستادن به ایمیل چاپ

نمی دانم چه می خواهم بگویم؟! زبانم در دهان باز بسته است!

در تنگ قفس باز است و افسوس! که بال مرغ آوازم شکسته است!

نمی دانم چه می خواهم بگویم؟! غمی در استخوانم می گدازد!

خیال ناشناسی آشنا زد، گهی می سوزدم گه می نوازد!

پریشان سایه ای آشفته آهنگ، ز مغزم می تراوند گیج و گمراه!

چو روح خوابگردی مات و مبهوت، که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار، که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته، دردی گریه آلود. نمی دانم چه می خواهم بگویم!!!

برای دريادار

فرستادن به ایمیل چاپ

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا؟ وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من، همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب


(زنده یاد اخوان ثالث)

دلتنگی

فرستادن به ایمیل چاپ

دلم تنگ است... دلم می سوزد از باغی که می سوزد.

نه دیداری! نه بیداری! نه دستی از سر یاری...

مرا آشفته می دارد، چنین آشفته بازاری!...

صفحه 2 از 6